خرید بک لینک

من در قلبم
مثل جعبه ای
که از پُری درش بسته نمی شود

تمام جاهایی که بودهام
تمام بندرهایی که به آنها رسیده ام
تمام منظره هایی که از پنجرهها و دریچه ها
یا در پستوها
در رویا.. دیدهام را .. جا داده ام

همه چیز، به اندازهی همه چیز

و این بسیار کمتر است از آرزوهایم!

فرناندو پسوآ

برچسب: نویسنده: آرین کمالی تاريخ: پنجشنبه 15 دی 1401 ساعت: 11:29

نشستم تو آلاچیق حیاط و از بین ۴ تا رنگ سبز و زرد و آبی و نارنجی، صندلی رنگ آبی رو انتخاب کردم و هدستم رو گذاشتم روی گوشم و چت کردم رو آهنگ "صدایم بزن" چارتار. یه جوری که انگار ده سال از بیست و دو سالگیام نگذشته و یه جوری که انگاز هزارساله شدم!منتظر نفیسه م.. میخواد سورپرایزم کنه مثلا و برام کیک و کادو بیاره، ولی کی تونست اندازه ی دکتر خالدی روز تولدم سورپرایزم کنه و اونجوری وسط بخش باهام جر و بحث و دعوا کنه!( چشمام دوباره پر اشک میشه و حواسمو جمع میکنم که مثل سه شنبه ریمل دارم و ممکنه اونایی که برام کیک وگل گرفتن از دیدن یه خط عمودی سیاه زیر چشمم که روی ماسکم امتداد پیدا کرده، خوشحال نشن!.. اما مثل سه شنبه، سه روزه که ریختن این اشکا دست خودم نیست، بند اومدنشون هم، همون حرفی که وسط تلاشای استاد درفشی برای خندوندم بهش زدم)( از چی انقد خسته ام؟ چی شد که انقد خسته شدم؟ کی میشه یه روز برم بخش و بی حاشیه برگردم رو تختم و با اعصاب راحت بخوابم؟)**نفیسه اومد، با گل و کیک و کادو، درو که باز کردم جیغ زد تولدت مبارک، با یه شمع روشن قلبی شکل، روی یه کیکی که پر از شکلات و قهوه ست.. تمام سعیمو کردم که هیجان زده به نظر برسم، ولی نشد.. اون بیشتر از من تو فکر رفت.. ازم پرسید از چی انقد خسته ای؟ چی شد که انقد خسته ای؟***حالا تقریبا هشت شبه که از اون سه شنبه ی بقول نوید، کذایی میگذره.. از اون روز که یکی از رزیدنتای سال یک رادیولوژی کرمان، با سرعت دویست زد تو جاده و یهو در ماشین رو باز کرد و خودشو پرت کرد پایین.. (از چی انقد خسته بود؟ چی شده بود که انقد خسته بود؟)***صدای لیانا، تصور دستای لاغر و استخونیش دور گردنم وقتی داره بهم میگه خاله یه سوال بپرسم؟ کی میای؟ خستگی روزمو میگیره ولی دلتنگیم رو ه

برچسب: نویسنده: آرین کمالی تاريخ: پنجشنبه 15 دی 1401 ساعت: 11:29

*همون دقیقه های اول بود، قبل از اینکه بیرانوند مصدوم بشه.. مامان نشسته رو مبل سمت چپ پذیرایی و من عز آلویز.. موقع دیدن فوتبال جلوی تلویزیون دراز کشیدم و پتومم کشیدم روی خودم.. متوجه می شم که حواس مامان به گوشیشه و سرم رو فقط چند درجه برمیگردونم سمت راست و بالشم خیس میشه از اشکایی که هرکاری می کنم نمیتونم جلوشونو بگیرم.. اشکایی که از حس غریبیه که "تیم ملی" کشورت رو تو جام جهانی می بینی و اگه ببره ناراحت میشی و اگه ببازه هم باز ناراحت میشی.. حس غریبی که گزارش بازی جام جهانی رو نه از خیابانی و نه از فردوسی پور، که از مزدک می شنوی و اونم نه از شبکه سه، از اسپورت پرشیا.. حس غریبی که بعد از اینکه مزدک جمله ی "تیم ما" رو به "تیم ج.ا" تغییر می ده میاد.. وسط این اشکا بود که بیرانوند مصدوم شد.. و کی روش دو دستی زد توی سرش!**- کجایی؟- امیرآبادم.. دارم پیدا میرم سمت چهارراه.. میخوام یکم قدم بزنم.- چرا؟- چون دوست دارم.. یاد جوونیام می افتم.- جوونیات؟؟ پیر شدی مگه؟(یاد جمله ی زهرا می افتم.. سن توی شناسنامه دروغ نمی گه)- خودتو مقایسه کن با وقتی که اینجا بودیم کوشا.. بپذیر که پیر شدیم!- از آرش چه خبر؟- دیشب صحبت کردم باهاش.. حال پدرش مساعد نیست.- میخوای تو این شرایط چیکا کنی؟ چه تصمیمی میخوای بگیری؟- حال پدرش رو پرسیدم.. باید روبروی هم بشینیم و تصمیم بگیریم!- پس این دیدار، دیدار مهمی خواهد بود.- :)***با مهرناز از جلوی پری کلینیک رد میشیم.. میگم الف-پ هم اینجاست.. میگه میدونم.. میگم دوست ندارم باهاش چشم تو چشم شم، ازش به طرز عجیبی خوشم نمیاد!میگه منم. میگه چند روز پیش داشتم به یه دوستی می گفتم که ناراحتم قضاوتش کردم، نمی دونستم که مامانش کانسر داره و قراره به این زودی فوت شه که دوستم حرف خوبی

برچسب: نویسنده: آرین کمالی تاريخ: پنجشنبه 15 دی 1401 ساعت: 11:29

صفحه بندی